این کوله بار عشق گذاشتی باز رو دوشم
هیچی نمونده تا من دوباره زیرو رو شم
آن تیر که آن کمان چشم تو رها کرد
دیدی که چه ها کرد
دیدی که سراسیمه دل از سینه جدا کرد
دیدی که چه ها کرد
با خود دوهزار غصه و درد تازه آورد
دیدی كه فقط آمد و یک درد؛دوا کرد
خیال نمی کردم که تو یه روز عزیز من بشی
تو این غروب بی کسی راه گریز من بشی
به فکر من نمی رسید اصلا بدون عشق چیه
اونی که دنبال همه ست یا اونکه عاشقت کیه
مگه میشه تو را دید و به تو از دو رنگی ها گفت
تو را باید دید و باید از قشنگی ها گفت
مگه میشه که دورغ گفت به تو که نازنینی
تو خودت می شناسی عشقو هر کجا اونو ببینی
خیال نمی کردم که تو یه روز همه کسم بشی
با من بی کس و غریب یه روز هم قسم بشی
اصلا نمی اومد بهت که عشقو حتی بشناسی
اما دیدم که مثل تو عاشق نمیشه هیچ کس

به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه میخندی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟
خنده دار است.....بخند!

گریه
نشستم در فراقت گریه کردم تمام شب به یادت گریه کردم
میان کوچه های سرد و خلوت
به یادت تا بی نهایت گریه کردم
تمام روز فکر تو بودم چو دیدم رد پایت گریه کردم
درآن خاموشی سرد و مه آلود
به آهنگ صدایت گریه کردم
تو ای ابر بهاری شاهدی که چگونه به پایت گریه گردم
مبار ای آسمان امروز دیگر
که من دیشب به جایت گریه کردم

هیچ کس...
هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها نبود
هیچ کس دردی ز دردم بر نداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیج کس فکر مرا باور نکرد
خطی از شعر مرا باور نکرد
هیچ کس معنای آزادی نگفت
در وجودم رد پایش را نجست
هیچ کس آن یار نخواهد شد
هیچ کس دم ساز و همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ کس دردی نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا